طنین تنهایی

وقتی می شه که بار سبک هستی روی شونه های نحیف و کوچولوت بدجوری سنگینی می کنه...

وقتی می شه که حس می کنی که وابستیگیت اون قدر زیاد شده که داره ذره ذره کمت می کنه اون قدر ذره ذره که خودت هم نمی فهمیش....

وقتی می شه که حس می کنی با همه ی ادعاهات، وایسادی و سرتو گرفتی پایین تا هرکی هرجوری دوست داره ازت سواری می گیره... سواری از مغزت! احساست! تلاشت! وجدانت....

وقتی می شه که حس می کنی که این خودتی که بیش از همه به خودت ظلم کرده و می کنه....

وقتی می شه که می فهمی با همه ی درد گزنده اش، که، جایی نیستی که باید... جایی نیستی که در حدت باشه و زهر این درد وقتی بیشتر می شه که با همه ی وجودت در می یابی که خودت باعث این پایین موندنتی...

برام خیلی سخته... حرفش رو زدن... حتی فکرش رو کردن... چه برسه به این که بخوام انجامش بدم... اما باید...

می دونی باید برم...

 

از تک تک دوستای خوبم که توی این مدت همراهیم می کردن ممنونم.... همتون رو دوست دارم و براتون تا همیشه ی بودنم دعا می کنم...

اسم نمی برم تا خدای ناکرده کسی جا نیفته...

هرکدومتون برام یه دنیا ارزش دارین و به داشتنتون افتخارم می کنم...

از هرکدومتون یاد گرفتم و هر کدومتون برام مثه یه دوست حقیقی ارزشمندید....

البته چند تا از دوستای خوب اینجام،  شدن دوستای خوب حقیقیم...و خوشحالم از این که ارتباطم رو باهاشون حقیقی کردم....

از همه تون ممنونم برای وقتی که برای خوندنم می زاشتین... از وقتی که برای نظر دادن و انرژی دادن برای ادامه دادن بهم می دادین...

از دوستی بی ریا و عمیقتون... ممنونم برای بودنتون....

اگه دارم می رم به این معنا نیست که برام راحته یا این که نظرات شما برام مهم نیست... چرا به خدا هست اما باور کنید توی شرایطی هستم که باید برم...

شاید برگشتم.... شاید چند ماه دیگه... شاید چند سال دیگه... شایدم هیچ وقت نشد که....

اگه بدی ازم دیدید ممنون می شم که بگذرید....

امین


+نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن 1388 ساعت05:35 ق.ظ توسط انیس | نظرات |

من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم ، گاهی غلیظ ، می رقصم ، گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فاژ بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم .

 مسافرت میروم حتی تنهای تنها حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم...... من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم... حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.

 زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .

 زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!

 زن یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او ، مهر بورزد و مهر دریافت کند.

 زن کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بسابد و عصر ها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کند و شب ها ساکت روی تخت بخوابد تا برایش تصمیم بگیرند که از کجا باید شروع شود، بی آنکه میلی در وجودش موج زند.

زن این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!

 زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.

 زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛ من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده... نه یک بستر نرم برای شهوترانی، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.

 من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس! باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.

 آری؛ زن عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند....
پیام ضروری : خسته ام از دروغ خسته ام از ریا هموطن هموطن پا به پایم بیا پا به پایم بیا تا نمانی اسیر حرف خود را بزن حق خود را
بگیری  .


+نوشته شده در پنجشنبه 15 بهمن 1388 ساعت03:58 ب.ظ توسط انیس | نظرات |


+نوشته شده در جمعه 9 بهمن 1388 ساعت08:35 ق.ظ توسط انیس | نظرات |

یکروز آرام  روشن شیرین آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت .در دشت جنگل شهر و دهکده گشتی زد هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:حالا که دیدار من از زمین پایان یافته باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم .فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست   کردو با خود گفت:من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد . اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشمهای روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت : آه خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد .سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره وبه سوی کودک سراریز میشد. فرشته با خود گفت : آه محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بروی زمین دیده ام من آنرا هم با خود به بهشت خواهم برد.
به همراه سه چیز ارزشمند و گرانبها فرشته بال زد و به سمت دروازهای مروارید مانند بهشت پرواز کرد. خارج از بهشت روبه روی دروازهها فرود آمد و با خود گفت : قبل از اینکه وارد بهشت شوم یادگاری ها را چک خواهم کرد.
به گلها نگاه کرد:آنها پلاسیده شده بودند!
به لبخند کودک نگاه کرد:آن هم محو شده بود!
 .....به محبت مادر نگاه کرد: محبت مادر هنوز آنجا بود با همه زیبایی همیشگی اش .
فرشته گلها و لبخند محو شده کودک را به گوشه ای انداخت و به سمت دروازه های بهشت پرواز کرد . تمام بهشتیان را جمع کرد و گفت:
.....
من چیزی در زمین یافتم که زیبایی بی نظیرش را در تمام راه تا رسیدن به بهشت حفظ کرد
آن محبت یک مادر است .


+نوشته شده در سه شنبه 29 دی 1388 ساعت05:56 ب.ظ توسط انیس | نظرات |

سلام به قاصدكهای خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقایقهایی كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به زندگی کردنی .


در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ، فضیلت ها وتباهی هادر همه جا شناور بودند،آنها از بیكاری خسته و كسل شده بودند . روزی همه فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از همیشه،ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت :"بیایید یك بازی بكنیم مثلا قایم باشك"همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم ... من چشم می گذارم . و از آنجایی كه هیچ كس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی
جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع كرد به شمردن :یك..دو..سه..

همه رفتند تا همه جایی پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد.
خیانت داخل
انبوهی از زباله پنهان شد.
اصالت در میان ابرها مخفی گشت.
هوس به
مركزِ زمین رفت.
طمع داخل كیسه ای كه خودش دوخته بود مخفی شد.
و
دیوانگی مشغول شمردن بود ، هفتاد و نه...هشتاد..هشتادویك... همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان كردن عشق مشكل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید .... نودوپنج ..                             نودوشش..نودوهفت.
هنگامی كه دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یك بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام . و اولین كسی را كه پیدا كرد تنبلی بود ، زیرا تنبلی ، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت كه به شاخِ ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه ، هوس در مركزِ زمین ،یكی یكی همه را پیدا كرد به جز عشق . او از یافتن عشق ، ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه كرد،تو فقط باید عشق را پیدا كنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگك مانندی را از درخت كند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد  .عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند . او كور شده بود.

دیوانگی گفت : "من چه كردم ... من چه كردم ، چگونه می توانم تو را درمان كنم.
عشق پاسخ داد:
"تو
نمی توانی مرا درمان كنی اما اگر می خواهی كاری بكنی ، راهنمای من شو."

و
اینگونه است كه از آن روز به بعد

عشق كور است و دیوانگی همواره در كنارِ اوست .


+نوشته شده در سه شنبه 22 دی 1388 ساعت12:41 ب.ظ توسط انیس | نظرات |