|
وقتی می شه که بار سبک هستی روی شونه های نحیف و کوچولوت بدجوری سنگینی می کنه... وقتی می شه که حس می کنی که وابستیگیت اون قدر زیاد شده که داره ذره ذره کمت می کنه اون قدر ذره ذره که خودت هم نمی فهمیش.... وقتی می شه که حس می کنی با همه ی ادعاهات، وایسادی و سرتو گرفتی پایین تا هرکی هرجوری دوست داره ازت سواری می گیره... سواری از مغزت! احساست! تلاشت! وجدانت.... وقتی می شه که حس می کنی که این خودتی که بیش از همه به خودت ظلم کرده و می کنه.... وقتی می شه که می فهمی با همه ی درد گزنده اش، که، جایی نیستی که باید... جایی نیستی که در حدت باشه و زهر این درد وقتی بیشتر می شه که با همه ی وجودت در می یابی که خودت باعث این پایین موندنتی... برام خیلی سخته... حرفش رو زدن... حتی فکرش رو کردن... چه برسه به این که بخوام انجامش بدم... اما باید... می دونی باید برم... از تک تک دوستای خوبم که توی این مدت همراهیم می کردن ممنونم.... همتون رو دوست دارم و براتون تا همیشه ی بودنم دعا می کنم... اسم نمی برم تا خدای ناکرده کسی جا نیفته... هرکدومتون برام یه دنیا ارزش دارین و به داشتنتون افتخارم می کنم... از هرکدومتون یاد گرفتم و هر کدومتون برام مثه یه دوست حقیقی ارزشمندید.... البته چند تا از دوستای خوب اینجام، شدن دوستای خوب حقیقیم...و خوشحالم از این که ارتباطم رو باهاشون حقیقی کردم.... از همه تون ممنونم برای وقتی که برای خوندنم می زاشتین... از وقتی که برای نظر دادن و انرژی دادن برای ادامه دادن بهم می دادین... از دوستی بی ریا و عمیقتون... ممنونم برای بودنتون.... اگه دارم می رم به این معنا نیست که برام راحته یا این که نظرات شما برام مهم نیست... چرا به خدا هست اما باور کنید توی شرایطی هستم که باید برم... شاید برگشتم.... شاید چند ماه دیگه... شاید چند سال دیگه... شایدم هیچ وقت نشد که.... اگه بدی ازم دیدید ممنون می شم که بگذرید.... امین
من دلم می خواهد یک زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها ! من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن! من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم ، گاهی غلیظ ، می رقصم ، گاه آرام ، گاه تند، می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر... برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فاژ بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم . مسافرت میروم حتی تنهای تنها حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم...... من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم... حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد. زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند. اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا . زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم! زن یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او ، مهر بورزد و مهر دریافت کند. زن کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد. روزها بشوید و بسابد و عصر ها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کند و شب ها ساکت روی تخت بخوابد تا برایش تصمیم بگیرند که از کجا باید شروع شود، بی آنکه میلی در وجودش موج زند. زن این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد! زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند. زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛ من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک تابلوی نقاشی شده... نه یک بستر نرم برای شهوترانی، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی. من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم... فرای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس! باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم. آری؛ زن عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند....
یکروز آرام روشن شیرین آفتابی یک فرشته مخفیانه از بهشت پایین آمد و به این دنیای قدیمی پا گذاشت .در دشت جنگل شهر و دهکده گشتی زد هنگامی که خورشید در حال پایین آمدن بود او بالهایش را باز کرد و گفت:حالا که دیدار من از زمین پایان یافته باید به دنیای روشنایی برگردم. اما قبل از رفتن باید چند یادگاری از اینجا ببرم .فرشته به باغ زیبایی از گلها نگاه کرد و گفت چه گلهای دوست داشتنی و خوشبویی روی زمین وجود دارد بی نظیرترین گلهای رز را چید و یک دسته گل درست کردو با خود گفت:من چیزی زیباتر و خوشبوتر از این گلها در زمین ندیدم این گلها را همراه خود به بهشت خواهم برد . اما اندکی که بیشتر نگاه کرد کودکی را با چشمهای روشن و گونه های گلگون در حال خندیدن به چهره مادرش دید. فرشته با خود گفت : آه خنده این کودک زیباتر از این دسته گل هست من آن را هم با خود خواهم برد .سپس فرشته آن طرف گهواره کودک را نگاه کرد و آنجا محبت مادری وجود داشت که مانند یک رودخانه در حال فوران به سوی گهواره وبه سوی کودک سراریز میشد. فرشته با خود گفت : آه محبت مادر زیباترین چیزی است که من تا به حال بروی زمین دیده ام من آنرا هم با خود به بهشت خواهم برد.
سلام به قاصدكهای خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقایقهایی كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به زندگی کردنی . عشق كور است و دیوانگی همواره در كنارِ اوست . |
About
Home
|