تبلیغات
طنین تنهایی - بهار، پرده از عاشقی بردار!!!

طنین تنهایی

بهار عاشق بود و زمین معشوق.عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود.زمین اما آرام و سنگین و صبور.

زمین هر روز رازی از عشق به بهار میداد و میگفت: این راز را با هیچ كس در میان نگذار .نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت .رازها را كه بر ملا كنی ،بر باد میرود و راز بر باد رفته ،رسوایی است.

هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه هر دانه برف رازی.و رازها بی قرار برملا شدن بودند و بهار بی قرار برملا كردن.

زمین اما میگفت:هیچ مگو.كه خموشی رمز عاشقی است و عاشقی سینه ای فراخ میخواهد . به فراخی عشق.

زمین میگفت:دم بر نیاورد آنقدر تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاك تلخ شكوفه گیلاس .زمین میگفت :…..

زمستان سرد،زمستان سوز،زمستان سنگین و سالخورده و سخت.و بهار در همه زمستان صبوری آموخت . صبر و سكوت.

و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماهها.چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها ،سخت.بی آنكه كسی از بهار بگوید و بی آنكه كسی از بهار بداند .

رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند و بهار چنان پر شد و چنان لبریز كه پوستش ترك برداشت و قلبش هزار پاره شد.

و زمین میگفت:عاشقی این است كه از شدت سرشاری سر ریز شوی و از شدت شوق هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آنوقتی است كه دل آتشفشان شود.

زمین میگفت:رازهای كوچك و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست كه فاش شوند.راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب.و پرده از عاشقی آن زمان باید برداشت كه جهان حیرت كند.

و بهار پرده از عاشقی برداشت.آن هنگام كه رازش عظیم گشت و عشقش مهیب. و جهان حیرت كرد.


+نوشته شده در دوشنبه 13 تیر 1384 ساعت02:07 ق.ظ توسط امین | نظرات |